گلپری
· رعنا با عجله در کافه را باز کرد و با لبخند شرمگین یکراست آمد کنار من که پشت میز مشغول حساب و کتاب با مشتری بودم . بعد از رفتن مشتری با بی قیدی کیفش را روی میز انداخت و گونه ام را بوسید : (( وای شرمنده پری جون . الهی فدات بشم ، تو ترافیک گیر کرده بودم . حالا خیلی دیر شده نه ؟ )). خندیدم : ( آره جون خودت . ببینم تو اصلا سلامت کو ؟ ))روی صندلی کنار میز نشست :(( سلام به روی ماهت ، باز که اخم کردی....بابا بی خیا ل دیگه ، گه خوردم ، غلط کردم ، ببین یه روز دوست قدیمی من از من کمک خواسته ها چطور ناراحتش کردم . خاک توسرم . ...در خدمتم قربان . )) و نگاهی به گرداگرد کافه انداخت : (( صبح خلوتیه ، مث اینکه زیاد مشتری نداشتی ها ؟ فقط سه تا ؟ )) دسته کلید را از توی کشو برداشتم و گذاشتم کف دستش : (( ببین رعنا تو نمی خواد اینجا بمونی ، کلید و بردار برو خونه .. همه جارو مرتب کردم ، فقط سر راه یک کم شیرینی و میوه بخر ، چند تا بادکنک هم بد نیست . کیک رو سفارش دادم سر راه خودم میرم از قنادی میگیرم . غذا رو ساعت هشت شب میارن دم خونه . تا اون موقع دیگه رسیدم . فقط یه چیزی ، نمی خوام جلال از قضیه ی تولدش چیزی بفهمه ....خب چابلوس خانوم نمی خوای راه بیفتی ؟ )) موهایش را که به تازگی مش کرده بود و روی پیشانی اش می ریخت کنار زد و با نگاهی شاکی گفت :؟ (( دیونه شدی پری ؟ تولد شوهر تواِ ، اونوقت من باید....محاله دختر . تورو خدا بذار من اینجا بمونم . اصلا شاید یه شیر پاک خورده اومد و ... )) سرم درد می کرد . هیجان و شوخی های رعنا سیستم عصبی ام را در کل به هم ریخته بود. شاید هم به این همه اکتیو بودنش حسادت می کردم . رفتم توی آشپزخانه و چایم را که سرد شده بود تا نیمه سر کشیدم و سیگاری روشن کردم . رعنا پشت سرم ایستاد : (( حالت خوبه ؟ ببینم چیزی شده ؟ نکنه با جلال ؟ نه بابا شما دوتا مرغ عشق که عمرا با هم دعواتون بشه ...اه...حال به هم زنا . با توام پری ؟ )) .دست هایم می لرزید . : (( من گفتم چیزی شده ؟ نمی خوای بری خب نرو ، چرا حال منو بهونه میکنی ؟ )) سیگار را از دستم قاپید وپک محکمی به آن زد و برگرداند : (( خیل خب پری دیونه ی خودم ، بهتره برم تا اوضاع قاراش میش نشده . من رفتم ، بای . )) دلم برایش سوخت . دستش را گرفتم :(( واستا بچه پرو ، بیا پشت دخل کارت دارم . )) خندید :(( نه عمو پشت دخل کار من نیست ، هر چی می خوای بگی همین جا بگو . )) و هر دو بلند خندیدیم . بسته ای پول از کشو برداشتم و گذاشتم توی کیفش : (( مرسی از کمکت رعنا ، فقط یه چیزو یادم رفت بهت بگم . جلال قرمه سبزی خیلی دوست داره . داشتم می اومدم براش درست کردم فقط یه یک ساعتی باید دوباره رو اجاق بذاریش . تو رو خدا یادت نره ؟ اُکی ؟ )) زیپ کیفش را بست و همانطور که می رفت گفت : (( اُکی )) مشتری ها متعجب نگاهش کردند و من خندیدم : (( دختره ی دیوونه ی سربه هوا . )). مرد چاقی که بیسکووییت و چای سفارش داده بود ، روزنامه اش را جمع کرد و به سمتم آمد . چند دقیقه ای طول کشید تا متوجه شوم پولش را روی میز گذاشته و منتظر باقیمانده ی آن است . از حواس پرتی ام حرصم گرفت .دختر و پسری مشغول خوردن بستنی و کیک بودند . معلوم بود با هم دوستند . زن و شوهرها معمولا اینطوری به هم زل نمی زنند و دست های هم را نمی گیرند و موقع هر زدن آن همه دهانشان را به هم نزدیک نمی کنند . دختر رژ لب صورتی زده بود و من می دانستم که باید موقع شستن قاشق بستنی اش ، دقت کنم . خط چشمش را باریک و بلند کشیده بود . راستش هیچ وقت اینطور با دقت به مردم نگاه نمی کردم . از اینکه صورتم را پشت نقاب آرایش پنهان کنم بیزار بودم . در مورد لباس هایم هم همین طور . رنگ مورد علاقه ی من معمولا با مد سازگاری نداشت و این لج رعنا را در می آورد . اما چند وقتی بود که به رنگ و آرایش زن ها دقت می کردم . دوست داشتم بدانم وقتی نباشم ، جلال چه جور زنی را انتخاب می کند . و به هیچ نتیجه ای نمی رسیدم . به آشپزخانه برگشتم و چای نیمه کاره ام را سرکشیدم . سرم گیج می رفت. حالت تهوع داشتم. یک چیزی داشت زیر پوستم راه می رفت. به کندی خودم را به کیفم رساندم و و بسته قرص ها را ریختم روی میز . و یکی را بدون آب قورت دادم . لبه ی برگه ی آزمایش از توی کیف بیرون زده بود . دلم هری ریخت. دختر و پسر روبرویم ایستاده بودند و با لبخندی بی پایان زل زده بودند به پچشم هایم . دختر دست کرد لای موهایش و خودش را چسباند به پسر . از لبخندش ترسیدم . تلاش کردم روی باقیمانده ی پولشان تمرکز کنم . وقتی رفتند، بغضم ترکید. دویدم جلای صورت شویی و به آینه زل زدم : (( چقدر زیر چشام کبود شده ، یعنی اینقدر به سرعت پیش می ره ؟... نکنه جلال بفهمه ؟ نمی تونم ، نمی تونم بهش بگم . .....سرطان خون لعنتی، عوضی ، گُه ، بی پدر و مادر ، آخه چه جوری بهش بگم که همه چیز داره تموم میشه ؟ ...تموم میشه...)) روی زمین نشستم و سعی کردم به همه چیز خودم فکر کنم. این چند روز زیاد این کار را کرده بودم . هیچ چیز به جز حس مالکیت جلال مرا وابسته نمی کرد. نمی توانستم او را کنار کس دیگری تصور کنم . به جای من به دیگری بگوید عزیزم ، خانومم . وبدتر از آن اینکه دیگری را ببوسد . به این ها فکر می کردم و با خودم و با احساساتم مبارزه می کردم. دوست داشتم همه چیز را باور کنم تا آماده ی رفتن شوم . تصمیماتی هم برای خلاصی از این وابستگی گرفته بودم که از انجام آنها وحشت داشتم . دوست داشتم واقعیت با تمام قدرت و زشتی اش روبرویم ظاهر شود تا باورش کنم. روزی هزار بار می گفتم سرطان خون...سرطان خون...سرطان خون....و به ریتم ترکیب این دو کلمه فکر می کردم ، حروفش را هجی می کردم و به آن موسیقی می دادم . آن را مانند نطفه ای توی تنم احساس می کردم . با این تفاوت که همه جا بود حتا لای ناخن هایم . دیگر خودم ، این خودی را که به سمت ناتوانی پیش می رفت دوست نداشتم . همه چیز بیشتر به یک بازی شباهت داشت تا واقعیتی تراژیک . ومن توی این سه روز تمام تلاشم را کرده بودم تا تفاوت بازی بودن و واقعیت اش را کشف کنم . مرتب توی خودم دنبال این بیماری می گشتم . تنم سست می شد . حا لت تهوع داشتم . خسته و خواب آلود و عصبی بودم . پوستم کم رنگ شده بود . با ین حا ل تمام تلاشم را می کردم تا جلوی جلال صبور آرام باشم مثل همیشه . تلفن زنگ خورد . روی دیوار چنگ انداختم و به زحمت خودم را به گوشی رساندم . رعنا بود . دوست همیشگی ام که توی مترو پیدایش کرده بودم . با آنکه چند سال از من کوچکتر بود اما دوستی با اورا به دوستی با هم کلاسی های دوران دانشکده ترجیح میدادم . مثل همیشه پرانرژی گفت : (( هلو مادام ، شرمنده مزاحم کسب حلالتون شدم ، یه چیزی رو حتما باید خدمتتون عرض می کردم . )) روی صندلی لم دادم و درست همان موقع متوجه زنی شدم که گوشه ی کافه نشسته بود. با سر به او سلام گفتم و آرام توی گوشی فریاد کشیدم : (( دیگه چیه دختره ی سر به هوا ؟ رسیدی خونه یا هنوز داری توی خیابون ول می گردی ؟ )) خندید : (( نه بابا ، تازه خریدم تموم شده . ببینم تو چرا اینقدر شاکی هستی ؟ زنگ زدم بگم زیر ابروهات حسابی پر شده ، حتما یه سر آرایشگاه برو . اگه تونستی یه کم زودتر بیا تا موهاتم رنگ کنم . بابا مثلا تولد شوهرته ، تو عکس بد می افتیا ؟ از ما گفتن ...حال می کنی چقدر به فکرتم ؟ )) بغضم گرفت . راست می گفت ، شاید آخرین عکس هایم با جلال بود . اگر به زنش نشان می داد ؟ زنش...زنش ...دوباره سست شدم ، نمی دانستم از تصور این افکار است یا بیماری ام . گوشی را قطع کردم . زن منتظر بود تا به سمتش بروم . نمی دانم از کی آنجا نشسته بود. آرام پرسیبدم : (( چی میل دارید ؟ شرمنده معطل شدید خانوم . )) خندید : (( اون چیزی که میل دارم تو کافه ی شما پیدا نمی شه ،اما حالا با یه فنجون قهوه سر و تهش رو هم می یارم . )) به آشپزخانه رفتم: (( چقدر دلم برای خودم میسوزه ، چطور اینا اینقدر شادابن اونوقت من ؟ )) بغضم را خوردم . فنجان را توی سینی گذاشتم و به سمتش رفتم . بوی ادکلش تو ی فضا پخش شده بود . با ناخن های بلند لاک زده اش روی میز ضرب می گرفت : (( اینجا موسیقی قدغنه ؟ )) رنگ موهایش زیبا بود. گفتم : (( نه ، الان براتون یه موسیقی قشنگ پخش می کنم . ببخشید میشه شماره ی رنگ موهاتونو برام بنویسید؟ )) قهوه اش را سر کشید : (( خوشت اومده ؟ کاغذ و خودکار داری ؟ )) با خوشحالی به سمت میزم رفتم . از دفتر حساب کتاب برگه ای جدا کردم و به او دادم . همین طور که می نوشت گفت : (( حیف شما نیستی که به خودت نمی رسی ؟ چشمات خیلی خوشگلن . لبت اگه یه رژ بیاد روش محش می شه . واسه خاطر دل خودت می گم . واگر نه مردا رو که بی خیالش . اونا تو ذهنشون فقط یه چیزه ؟ )) بحث نکردم و کاغذ را از دستش گرفتم و دور شدم . از توی کیف موچین را پیدا کردم و توی آینه ی جیبی زل زدم به ابروهایم . رعنا راست می گفت . دزدکی شروع کردم به چیدن ابرویم . وقتی به او نگاه کردم داشت می خندید . فنجانش را برداشت و آمد کنارم : (( اجازه هست اینجا بشینم ؟ )) و به صندلی بلند کنار میز اشاره کردم . با لبخند سری تکان دادم . نشست : (( با یکی قرار داشتم ، قالم گذاشت عوضی . اما مهم نیست . ظاهرا گدا گشنه بوده بدبخت . شوهر داری ؟ )) روسری ام را مرتب کردم : (( آره، اما تو ظاهرا اهل ازدواج نیستی ؟ )) سیگاری روشن کرد : (( مگه مخم عیب کرده ؟ من هیچ چیزو جدی نمی گیرم . اینطوری بودن مانع ازدواج کردنه . قبلا جدی میگرفتم اما حالا می بینم چقدر خر بودم . خیلی اذیت میشدم اما حالا راحتم . سبک ..عینه یه پر .سبک سبک . )) و پک محکمی به سیگارش زد . نمی دانم چرا دوست داشتم با او حرف بزنم . شاید برای آنکه خیلی غریبه بود و امکان نداشت بار دیگر ببینمش . نا خود آگاه گفتم : (( من سرطان خون دارم . )) مبهوت زل زد به من .زیاد طول نکشید که سیگارش را توی زیر سیگاری خاموش کرد و گفت : (( حالا حتما حسابی حالت گرفته است مگه نه ؟ می ترسی همه چیزت رو از دست بدی ، همه ی چیزهایی که برای خودت جمع کرده بودی و خودت رو صاحبشون می دونستی ...می بینم قیافت عین یه مره است . پیشاپیش برا خودت شب هفت هم گرفتی حتما ...چه می دونی شاید هم خوب شدی ؟ )) دوست نداشتم جلوی او گریه کنم . جدی گرفتن مرگ برای او حتما خنده دار بود . لبخند زدم : (( نه اینطورام نیست ...تنها چیزی که اذیتم میکنه از دست دادنه شوهرمه ...این تلخ ترین قسمت فکرمه ..میفهمی ؟ )) خندید : (( نه . )) و آینه روی جیبی ام را برداشت . رژ لب پررنگی روی لبش مالید و بلند شد : (( خب خدا شفا بده ، حساب ما چقدر شد ؟ )) یک چیزی داشت ته ذهنم را قلقلک میداد. همان چیزی که از دیروز با آن در گیر بودم و فکر می کردم تنها راه رهایی از این حس مالکیت است . دستش را گرفتم : (( پول نمی خوام، میشه یه خواهشی ازت بکنم ؟ ))
· همیشه از اینکه چیزی باشم که نیستم متنفرم . از بازی کردن و نقاب زدن . واقعیت باید عریان باشد ، آنقدر عریان که تصور پوشاندن آن خنده دار به نظر برسد . و حالا در حالیکه لباسی سرخ به تن داشتم و مرتب می خندیدم و می رقصیدم و توی آهنگ شیش و هشت گم می شدم متنفر بودم . چیزی مرتب توی ذهنم میگفت : (( سرطان خون ...سرطان خون ...)) و من هی سست میشدم و دوباره میخندیدم . رعنا کنارم نشست : (( موهات خیلی خوش رنگ شده ..نامرد منو فرستادی دنبال کارات ، اونوقت کافه رو تعطیل کردی رفتی آرایشگاه ؟ )) و خندیدیم . جلال دستم را فشرد و به شوخی به رعنا اخم کرد و گفت : (( خانوم خوشگل مارو اذیت نکن رعنا خانوم ، دلت میاد آخه ؟ موهاش همیشه خوشرنگ بوده . )) و دستم را برای رقصدن کشید . همه سوت زدند . خانه حسابی به هم ریخته بود . زیر گوش جلال گفتم : (( رعنا دختر خوبیه نه ؟ )) و دستم توی دستش سست شد . جلال آنرا فشرد و خودش را به من نزدیک کرد : (( آره دوست خوبیه برای تواِ ، البته وظیفشه چون تو هم دوست خوبی برای اون هستی . گلم از سوپرایزت خیلی ممنونم . )) و دستش را لای موهایم برد . می دانستم وقتی اینطوری به من نگاه می کند در ذهنش چه می گذرد . دلم پیچ میخورد . بهانه ای جور کردم و به اتاق خواب رفتم . چیزی زیر پوستم راه می رفت . کم کم سست شدم . هر وقت همه چیز خوب بود این چیز لعنتی واقعیت را به رخم می کشید . رعنا داد زد : (( گل پری کجایی ؟ قراره کیک رو بیاریم ، بجنب دیگه . )) نمی توانستم بجنبم . به سختی راه افتادم . جلال شمع های سی و دو سالگی اش را فوت کرد و تولدش به پایان رسید . رعنا ظرف ها را شسته بود . من جعبه ی کادو ها را توی کمد چیدم . جلال خمیازه ای کشید : (( نمی آی بخوابیم گلی ؟ )) به ساعت نگاه کردم : (( جلال قراره الان یکی بیاد خونمون . )) و زنگ زدند . جلال نگاهم کرد : (( کیه ؟ مهمون دعوت کردی ؟ )) قلبم لرزید ، دویدم سمت دستشویی و توی کاسه توالت بالا آوردم . رنگم پریده بود . صدای زن را شناختم . دوست نداشتم با جلال رودر رو شوم . جلال به در توالت ضربه زد و آهسته گفت : (( پری این کیه ؟ دوستته ؟ چرا بیرون نمی آی ؟ ))تقریبا نالیدم : (( تو باهاش حرف بزن ، راحت باش...راحت باش....)) احساس کردم هنوز پشت در ایستاده . روی در توالت فرنگی نشستم و سرم را توی دست هایم گرفتم : (( شروع کن دیگه لعنتی ، چقدر طولش میدی ؟ )) و گریه ام گرفت . دلم برای چشم های سیاه و قد بلند جلال تنگ شده بود . هنوز دست های بزرگش را توی دست هایم احساس می کردم . جلال به در کوبید : (( اصلا شوخی جالبی نیست پری ..همین الان بیا بیرون. شنیدی چی گفتم ؟ )) چیزی نگفتم . صدای زن را شنیدم که می گفت : (( خونه قشنگی دارید ، خب منو به اتاقتون را هنمایی نمی کنید ؟ )) احساس کردم از قصد بلند صحبت میکند . صدای جلال نا مفهوم بود . گوشم را به در چسباندم . یک دفعه جلال فریاد کشید : (( مودب باشید خانوم ، این خونه حرمت داره . )) و مشت کوبید به در توالت : (( گلی یالا بیا بیرون ، همین الان . شنیدی یا نه ؟ )) ترسیدم همه چیز خراب شود . توی آینه به صورت کم رنگم نگاه کردم : (( حتما جلال از مقایسه ی صورت بی حال من و شاداب اون زن به خودش میاد ..)) و به آرامی بیرون رفتم . جلال عصبی قدم می زد . زن تقریبا نیمه عریان روی مبل لم داده بود و سیگار می کشید . آرایش زیبایی روی صورت داشت و موهایش را روی شانه اش پخش کرده بود . به سمتش رفتم : (( خوش اومدی عزیزم ، شوهرم از چیزی خبر نداره ، اصلا فرصت نشد براش توضیح بدم . )) جلال متعجب به ما نگاه می کرد . سرم گیج می رفت . همانطور که به اتاقی دیگر می رفتم گفتم : (( جلال جان من دعوتش کردم ، راحت باشید ، عصبانی نشو و هر چیزی میگه گوش کن . )) توی تاریکی اتاق در بسته به صداها گوش سپردم . صدایی که به من می گفت .: سرطان خون...سرطان خون...و صدای جلال که فریاد می کشید . زن بلند گفت : (( خانوم ، فقط می خواستم بهت ثابت کنم ، واگر نه میدونستم که اینطوری میشه . من رفتم . پولت رو هم می ذارم روی میز . )) و در را به هم کوبید . بغضم ترکید و بلند بلند گریه کردم . جلال به در می کوبید : (( در رو باز کن لعنتی ، باید همه چیزو برام توضیح بدی ، چرای با شخصیتم بازی کردی ؟ چرا ؟ چرا ؟ اینه جواب اون همه عشق و وفاداری من ؟ تو همین قدر از من شناخت داری ؟ تو به من اعتماد نداری ؟ )) فریاد کشیدم : (( نه ،نه،ندارم ، وقتی قراره نباشم چطور می تونم اعتماد کنم . می خواستم واقعیت رو ببینم . چرا کمکم نکردی ؟ چرا نذاشتی باور کنم جلال ؟ چرا کمکم نکردی راحت تر بمیرم ؟ چرا نمی ذاری از تو بکنم ؟)) صدای جلال میلرزید . دلم برایش سوخت . آرام گفت : (( کدوم واقعیت ؟ تو از چی حرف میزنی ؟ حالت خوبه ؟ گل پری من دیوونه شدی ؟ )) وقتی گفت گل پری من ، قلبم آتش گرفت . چنگ انداختم لای موهایم . آن چیز لعنتی دوباره زیر پوستم راه افتاد . تقریبا بی حال گفتم : (( من سرطان خون دارم ، سرطان خون ، سرطان خون.... )) و سرطان خون را با تمام آهنگین بودنش چند بار تکرار کردم . چند لحظه ای صدایی نشنیدم . بعد هق هق جلال ، آهنگین و مردانه از پشت در شنیده شد . هق هق اش آرام آرام با ریتمی زیبا بلند شد . بلند و بلندتر ، بلندتر ، ...خیلی بلند . آهنگین ، زیبا ، غمگین ، مردانه ، مایوس و محکم . آنقدر که بلند شدم . توی تاریکی به سمت در رفتم . روشنی خفیفی از زیر در وارد اتاق شده بود . در راباز کردم .
نسترن بشردوست .
