تبليغاتX
داستان و شعر

گلپری

 

·        رعنا با عجله در کافه را باز کرد و با لبخند شرمگین یکراست آمد کنار من که پشت میز مشغول حساب و کتاب با مشتری بودم . بعد از رفتن مشتری با بی قیدی کیفش را روی میز انداخت و گونه ام را بوسید : (( وای شرمنده پری جون . الهی فدات بشم ، تو ترافیک گیر کرده بودم . حالا خیلی دیر شده نه ؟ )). خندیدم : ( آره جون خودت . ببینم تو اصلا سلامت کو ؟ ))روی صندلی کنار میز نشست :(( سلام به روی ماهت ، باز که اخم کردی....بابا بی خیا ل دیگه ، گه خوردم ، غلط کردم ، ببین یه روز دوست قدیمی من از من کمک خواسته ها چطور ناراحتش کردم . خاک توسرم . ...در خدمتم قربان . )) و نگاهی به گرداگرد کافه انداخت : (( صبح خلوتیه ، مث اینکه زیاد مشتری نداشتی ها ؟ فقط سه تا ؟ )) دسته کلید را از توی کشو برداشتم و گذاشتم کف دستش : (( ببین رعنا تو نمی خواد اینجا بمونی ، کلید و بردار برو خونه .. همه جارو مرتب کردم ، فقط سر راه یک کم شیرینی و میوه بخر ، چند تا بادکنک هم بد نیست . کیک رو سفارش دادم سر راه خودم میرم از قنادی میگیرم . غذا رو ساعت هشت شب میارن دم خونه . تا اون موقع دیگه رسیدم . فقط یه چیزی ، نمی خوام جلال از قضیه ی تولدش چیزی بفهمه ....خب چابلوس خانوم نمی خوای راه بیفتی ؟ )) موهایش را که به تازگی مش کرده بود و روی پیشانی اش می ریخت کنار زد و با نگاهی شاکی گفت :؟ (( دیونه شدی پری ؟ تولد شوهر تواِ ، اونوقت من باید....محاله دختر . تورو خدا بذار من اینجا بمونم . اصلا شاید یه شیر پاک خورده اومد و ... )) سرم درد می کرد . هیجان و شوخی های رعنا سیستم عصبی ام را در کل به هم ریخته بود. شاید هم به این همه اکتیو بودنش حسادت می کردم . رفتم توی آشپزخانه و چایم را که سرد شده بود تا نیمه سر کشیدم و سیگاری روشن کردم . رعنا پشت سرم ایستاد : (( حالت خوبه ؟ ببینم چیزی شده ؟ نکنه با جلال ؟ نه بابا شما دوتا مرغ عشق که عمرا با هم دعواتون بشه ...اه...حال به هم زنا . با توام پری ؟ )) .دست هایم می لرزید . : (( من گفتم چیزی شده ؟ نمی خوای بری خب نرو ، چرا حال منو بهونه میکنی ؟ )) سیگار را از دستم قاپید وپک محکمی به آن زد و برگرداند : (( خیل خب پری دیونه ی خودم ، بهتره برم تا اوضاع قاراش میش نشده . من رفتم ، بای . )) دلم برایش سوخت . دستش را گرفتم :(( واستا بچه پرو ، بیا پشت دخل کارت دارم . )) خندید :(( نه عمو پشت دخل کار من نیست ، هر چی می خوای بگی همین جا بگو . )) و هر دو بلند خندیدیم . بسته ای پول از کشو برداشتم و گذاشتم توی کیفش : (( مرسی از کمکت رعنا ، فقط یه چیزو یادم رفت بهت بگم . جلال قرمه سبزی خیلی دوست داره . داشتم می اومدم براش درست کردم فقط یه یک ساعتی باید دوباره رو اجاق بذاریش . تو رو خدا یادت نره ؟ اُکی ؟ )) زیپ کیفش را بست و همانطور که می رفت گفت : (( اُکی )) مشتری ها متعجب نگاهش کردند و من خندیدم : (( دختره ی دیوونه ی سربه هوا . )). مرد چاقی که بیسکووییت و چای سفارش داده بود ، روزنامه اش را جمع کرد و به سمتم آمد . چند دقیقه ای طول کشید تا متوجه شوم پولش را روی میز گذاشته و منتظر باقیمانده ی آن است . از حواس پرتی ام حرصم گرفت .دختر و پسری مشغول خوردن بستنی و کیک بودند . معلوم بود با هم دوستند . زن و شوهرها  معمولا اینطوری به هم زل نمی زنند و دست های هم را نمی گیرند و موقع هر زدن آن همه دهانشان را به هم نزدیک نمی کنند . دختر رژ لب صورتی زده بود و من می دانستم که باید موقع شستن قاشق بستنی اش ، دقت کنم . خط چشمش را باریک و بلند کشیده بود . راستش هیچ وقت اینطور با دقت به مردم نگاه نمی کردم . از اینکه صورتم را پشت نقاب آرایش پنهان کنم بیزار بودم . در مورد لباس هایم هم همین طور . رنگ مورد علاقه ی من معمولا با مد سازگاری نداشت و این لج رعنا را در می آورد . اما چند وقتی بود که به رنگ و آرایش زن ها دقت می کردم . دوست داشتم بدانم وقتی نباشم ، جلال چه جور زنی را انتخاب می کند . و به هیچ نتیجه ای نمی رسیدم . به آشپزخانه برگشتم و چای نیمه کاره ام را سرکشیدم . سرم گیج می رفت. حالت تهوع داشتم. یک چیزی داشت زیر پوستم راه می رفت. به کندی خودم را به کیفم رساندم و و بسته قرص ها را ریختم روی میز . و یکی را بدون آب قورت دادم . لبه ی برگه ی آزمایش از توی کیف بیرون زده بود . دلم هری ریخت. دختر و پسر روبرویم ایستاده بودند و با لبخندی بی پایان زل زده بودند به پچشم هایم . دختر دست کرد لای موهایش و خودش را چسباند به پسر . از لبخندش ترسیدم . تلاش کردم روی باقیمانده ی پولشان تمرکز کنم . وقتی رفتند، بغضم ترکید. دویدم جلای صورت شویی و به آینه زل زدم : (( چقدر زیر چشام کبود شده ، یعنی اینقدر به سرعت پیش می ره ؟... نکنه جلال بفهمه ؟ نمی تونم ، نمی تونم بهش بگم . .....سرطان خون لعنتی، عوضی ، گُه ، بی پدر و مادر ، آخه چه جوری بهش بگم که همه چیز داره تموم میشه ؟ ...تموم میشه...)) روی زمین نشستم و سعی کردم به همه چیز خودم فکر کنم. این چند روز زیاد این کار را کرده بودم . هیچ چیز به جز حس مالکیت جلال مرا وابسته نمی کرد. نمی توانستم او را کنار کس دیگری تصور کنم . به جای من به دیگری بگوید عزیزم ، خانومم . وبدتر از آن اینکه دیگری را ببوسد . به این ها فکر می کردم و با خودم و با احساساتم مبارزه می کردم. دوست داشتم همه چیز را باور کنم تا آماده ی رفتن شوم . تصمیماتی هم برای خلاصی از این وابستگی گرفته بودم که از انجام آنها  وحشت داشتم . دوست داشتم واقعیت با تمام قدرت و زشتی اش روبرویم ظاهر شود تا باورش کنم. روزی هزار بار می گفتم سرطان خون...سرطان خون...سرطان خون....و به ریتم ترکیب این دو کلمه فکر می کردم ، حروفش را هجی می کردم و به آن موسیقی می دادم . آن را مانند نطفه ای توی تنم احساس می کردم . با این تفاوت که همه جا بود حتا لای ناخن هایم . دیگر خودم ، این خودی را که به سمت ناتوانی پیش می رفت دوست نداشتم . همه چیز بیشتر به یک بازی شباهت داشت تا واقعیتی تراژیک . ومن توی این سه روز تمام تلاشم را کرده بودم تا تفاوت بازی بودن و واقعیت اش را کشف کنم . مرتب توی خودم دنبال این بیماری می گشتم . تنم سست می شد . حا لت تهوع داشتم . خسته و خواب آلود و عصبی بودم . پوستم کم رنگ شده بود . با ین حا ل تمام تلاشم را می کردم تا جلوی جلال صبور آرام باشم مثل همیشه . تلفن زنگ خورد . روی دیوار چنگ انداختم و به زحمت خودم را به گوشی رساندم . رعنا بود . دوست همیشگی ام که توی مترو پیدایش کرده بودم . با آنکه چند سال از من کوچکتر بود اما دوستی با اورا به دوستی با هم کلاسی های دوران دانشکده ترجیح میدادم . مثل همیشه پرانرژی گفت : (( هلو مادام ، شرمنده مزاحم کسب حلالتون شدم ، یه چیزی رو حتما باید خدمتتون عرض می کردم . )) روی صندلی لم دادم و درست همان موقع متوجه زنی شدم که گوشه ی کافه نشسته بود. با سر به او سلام گفتم و آرام توی گوشی فریاد کشیدم : (( دیگه چیه دختره ی سر به هوا ؟ رسیدی خونه یا هنوز داری توی خیابون ول می گردی ؟ )) خندید : (( نه بابا ، تازه خریدم تموم شده . ببینم تو چرا اینقدر شاکی هستی ؟ زنگ زدم بگم زیر ابروهات حسابی پر شده ، حتما یه سر آرایشگاه برو . اگه تونستی یه کم زودتر بیا تا موهاتم رنگ کنم . بابا مثلا تولد شوهرته ، تو عکس بد می افتیا ؟ از ما گفتن ...حال می کنی چقدر به فکرتم ؟ )) بغضم گرفت . راست می گفت ، شاید آخرین عکس هایم با جلال بود . اگر به زنش نشان می داد ؟ زنش...زنش ...دوباره سست شدم ، نمی دانستم از تصور این افکار است یا بیماری ام . گوشی را قطع کردم . زن منتظر بود تا به سمتش بروم . نمی دانم از کی آنجا نشسته بود. آرام پرسیبدم : (( چی میل دارید ؟ شرمنده معطل شدید خانوم . )) خندید : (( اون چیزی که میل دارم تو کافه ی شما پیدا نمی شه ،اما حالا با یه فنجون قهوه سر و تهش رو هم می یارم . )) به آشپزخانه رفتم: (( چقدر دلم برای خودم میسوزه ، چطور اینا اینقدر شادابن اونوقت من ؟ )) بغضم را خوردم . فنجان را توی سینی گذاشتم و به سمتش رفتم . بوی ادکلش تو ی فضا پخش شده بود . با ناخن های بلند لاک زده اش روی میز ضرب می گرفت : (( اینجا موسیقی قدغنه ؟ )) رنگ موهایش زیبا بود. گفتم : (( نه ، الان براتون یه موسیقی قشنگ پخش می کنم . ببخشید میشه شماره ی رنگ موهاتونو برام بنویسید؟ )) قهوه اش را سر کشید : (( خوشت اومده ؟ کاغذ و خودکار داری ؟ )) با خوشحالی به سمت میزم رفتم . از دفتر حساب کتاب برگه ای جدا کردم و به او دادم . همین طور که می نوشت گفت : (( حیف شما نیستی که به خودت نمی رسی ؟ چشمات خیلی خوشگلن . لبت اگه یه رژ بیاد روش محش می شه . واسه خاطر دل خودت می گم . واگر نه مردا رو که بی خیالش . اونا تو ذهنشون فقط یه چیزه ؟ )) بحث نکردم و کاغذ را از دستش گرفتم و دور شدم . از توی کیف موچین را پیدا کردم و توی آینه ی جیبی زل زدم به ابروهایم . رعنا راست می گفت . دزدکی شروع کردم به چیدن ابرویم . وقتی به او نگاه کردم داشت می خندید . فنجانش را برداشت و آمد کنارم : (( اجازه هست اینجا بشینم ؟ )) و به صندلی بلند کنار میز اشاره کردم . با لبخند سری تکان دادم . نشست : (( با یکی قرار داشتم ، قالم گذاشت عوضی . اما مهم نیست . ظاهرا گدا گشنه بوده بدبخت . شوهر داری ؟ )) روسری ام را مرتب کردم : (( آره، اما تو ظاهرا اهل ازدواج نیستی ؟ )) سیگاری روشن کرد : (( مگه مخم عیب کرده ؟ من هیچ چیزو جدی نمی گیرم . اینطوری بودن مانع ازدواج کردنه . قبلا جدی میگرفتم اما حالا می بینم چقدر خر بودم . خیلی اذیت میشدم اما حالا راحتم . سبک ..عینه یه پر .سبک سبک . )) و پک محکمی به سیگارش زد . نمی دانم چرا دوست داشتم با او حرف بزنم . شاید برای آنکه خیلی غریبه بود و امکان نداشت بار دیگر ببینمش . نا خود آگاه گفتم : (( من سرطان خون دارم . )) مبهوت زل زد به من .زیاد طول نکشید که سیگارش را توی زیر سیگاری خاموش کرد و گفت : (( حالا حتما حسابی حالت گرفته است مگه نه ؟ می ترسی همه چیزت رو از دست بدی ، همه ی چیزهایی که برای خودت جمع کرده بودی و خودت رو صاحبشون می دونستی ...می بینم قیافت عین یه مره است . پیشاپیش برا خودت شب هفت هم گرفتی حتما ...چه می دونی شاید هم خوب شدی ؟ )) دوست نداشتم جلوی او گریه کنم . جدی گرفتن مرگ برای او حتما خنده دار بود . لبخند زدم : (( نه اینطورام نیست ...تنها چیزی که اذیتم میکنه از دست دادنه شوهرمه ...این تلخ ترین قسمت فکرمه ..میفهمی ؟ )) خندید : (( نه . )) و آینه روی جیبی ام را برداشت . رژ لب پررنگی روی لبش مالید و بلند شد : (( خب خدا شفا بده ، حساب ما چقدر شد ؟ )) یک چیزی داشت ته ذهنم را قلقلک میداد. همان چیزی که از دیروز با آن در گیر بودم و فکر می کردم تنها راه رهایی از این حس مالکیت است . دستش را گرفتم : (( پول نمی خوام، میشه یه خواهشی ازت بکنم ؟ ))

 

 

 

 

 

 

·   همیشه از اینکه چیزی باشم که نیستم متنفرم . از بازی کردن و نقاب زدن . واقعیت باید عریان باشد ، آنقدر عریان که تصور پوشاندن آن خنده دار به نظر برسد . و حالا در حالیکه لباسی سرخ به تن داشتم و مرتب می خندیدم و می رقصیدم و توی آهنگ شیش و هشت گم می شدم متنفر بودم . چیزی مرتب توی ذهنم میگفت : (( سرطان خون ...سرطان خون ...)) و من هی سست میشدم و دوباره میخندیدم . رعنا کنارم نشست : (( موهات خیلی خوش رنگ شده ..نامرد منو فرستادی دنبال کارات ، اونوقت کافه رو تعطیل کردی رفتی آرایشگاه ؟ )) و خندیدیم . جلال دستم را فشرد و به شوخی به رعنا اخم کرد و گفت : (( خانوم خوشگل مارو اذیت نکن رعنا خانوم ، دلت میاد آخه ؟ موهاش همیشه خوشرنگ بوده . )) و دستم را برای رقصدن کشید . همه سوت زدند . خانه حسابی به هم ریخته بود . زیر گوش جلال گفتم : (( رعنا دختر خوبیه نه ؟ )) و دستم توی دستش سست شد . جلال آنرا فشرد و خودش را به من نزدیک کرد : (( آره دوست خوبیه برای تواِ ، البته وظیفشه چون تو هم دوست خوبی برای اون هستی . گلم از سوپرایزت خیلی ممنونم . )) و دستش را لای موهایم برد . می دانستم وقتی اینطوری به من نگاه می کند در ذهنش چه می گذرد . دلم پیچ میخورد . بهانه ای جور کردم و به اتاق خواب رفتم . چیزی زیر پوستم راه می رفت . کم کم سست شدم . هر وقت همه چیز خوب بود این چیز لعنتی واقعیت را به رخم می کشید . رعنا داد زد : (( گل پری کجایی ؟ قراره کیک رو بیاریم ، بجنب دیگه . )) نمی توانستم بجنبم . به سختی راه افتادم . جلال شمع های سی و دو سالگی اش را فوت کرد و تولدش به پایان رسید . رعنا ظرف ها را شسته بود . من جعبه ی کادو ها را توی کمد چیدم . جلال خمیازه ای کشید : (( نمی آی بخوابیم گلی ؟ )) به ساعت نگاه کردم : (( جلال قراره الان یکی بیاد خونمون . )) و زنگ زدند . جلال نگاهم کرد : (( کیه ؟ مهمون دعوت کردی ؟ )) قلبم لرزید ، دویدم سمت دستشویی و توی کاسه توالت بالا آوردم . رنگم پریده بود . صدای زن را شناختم . دوست نداشتم با جلال رودر رو شوم . جلال به در توالت ضربه زد و آهسته گفت : (( پری این کیه ؟ دوستته ؟ چرا بیرون نمی آی ؟ ))تقریبا نالیدم : (( تو باهاش حرف بزن ، راحت باش...راحت باش....)) احساس کردم هنوز پشت در ایستاده . روی در توالت فرنگی نشستم و سرم را توی دست هایم گرفتم : (( شروع کن دیگه لعنتی ، چقدر طولش میدی ؟ )) و گریه ام گرفت . دلم برای چشم های سیاه و قد بلند جلال تنگ شده بود . هنوز دست های بزرگش را توی دست هایم احساس می کردم . جلال به در کوبید : (( اصلا شوخی جالبی نیست پری ..همین الان بیا بیرون. شنیدی چی گفتم ؟ )) چیزی نگفتم . صدای زن را شنیدم که می گفت : (( خونه قشنگی دارید ، خب منو به اتاقتون را هنمایی نمی کنید ؟ )) احساس کردم از قصد بلند صحبت میکند . صدای جلال نا مفهوم بود . گوشم را به در چسباندم . یک دفعه جلال فریاد کشید : (( مودب باشید خانوم ، این خونه حرمت داره . )) و مشت کوبید به در توالت : (( گلی یالا بیا بیرون ، همین الان . شنیدی یا نه ؟ )) ترسیدم همه چیز خراب شود . توی آینه به صورت کم رنگم نگاه کردم : (( حتما جلال از مقایسه ی صورت بی حال من و شاداب اون زن به خودش میاد ..)) و به آرامی بیرون رفتم . جلال عصبی قدم می زد . زن تقریبا نیمه عریان روی مبل لم داده بود و سیگار می کشید . آرایش زیبایی روی صورت داشت و موهایش را روی شانه اش پخش کرده بود . به سمتش رفتم : (( خوش اومدی عزیزم ، شوهرم از چیزی خبر نداره ، اصلا فرصت نشد براش توضیح بدم . )) جلال متعجب به ما نگاه می کرد . سرم گیج می رفت . همانطور که به اتاقی دیگر می رفتم گفتم : (( جلال جان من دعوتش کردم ، راحت باشید ، عصبانی نشو و هر چیزی میگه گوش کن . )) توی تاریکی اتاق در بسته به صداها گوش سپردم . صدایی که به من می گفت .: سرطان خون...سرطان خون...و صدای جلال که فریاد می کشید . زن بلند گفت : (( خانوم ، فقط می خواستم بهت ثابت کنم ، واگر نه میدونستم که اینطوری میشه . من رفتم . پولت رو هم می ذارم روی میز . )) و در را به هم کوبید . بغضم ترکید و بلند بلند گریه کردم . جلال به در می کوبید : (( در رو باز کن لعنتی ، باید همه چیزو برام توضیح بدی ، چرای با شخصیتم بازی کردی ؟ چرا ؟ چرا ؟ اینه جواب اون همه عشق و وفاداری من ؟ تو همین قدر از من شناخت داری ؟ تو به من اعتماد نداری ؟ )) فریاد کشیدم : (( نه ،نه،ندارم ، وقتی قراره نباشم چطور می تونم اعتماد کنم . می خواستم واقعیت رو ببینم . چرا کمکم نکردی ؟ چرا نذاشتی باور کنم جلال ؟ چرا کمکم نکردی راحت تر بمیرم ؟ چرا نمی ذاری از تو بکنم ؟)) صدای جلال میلرزید . دلم برایش سوخت . آرام گفت : (( کدوم واقعیت ؟ تو از چی حرف میزنی ؟ حالت خوبه ؟ گل پری من دیوونه شدی ؟ )) وقتی گفت گل پری من ، قلبم آتش گرفت . چنگ انداختم لای موهایم . آن چیز لعنتی دوباره زیر پوستم راه افتاد . تقریبا بی حال گفتم : (( من سرطان خون دارم ، سرطان خون ، سرطان خون.... )) و سرطان خون را با تمام آهنگین بودنش چند بار تکرار کردم . چند لحظه ای صدایی نشنیدم . بعد هق هق جلال ، آهنگین و مردانه از پشت در شنیده شد . هق هق اش آرام آرام با ریتمی زیبا بلند شد . بلند و بلندتر ، بلندتر ، ...خیلی بلند . آهنگین ، زیبا ، غمگین ، مردانه ، مایوس و محکم . آنقدر که بلند شدم . توی تاریکی به سمت در رفتم . روشنی خفیفی از زیر در وارد اتاق شده بود . در راباز کردم .

                                                             نسترن بشردوست .

+ نوشته شده توسط نسترن در سه شنبه سی ام فروردین 1390 و ساعت 3:8 |

 

خوانشی بر شعر( دو عشق )اثر ناظم حکمت

 

 

 

در نما یشنامه  و گاهی موسیقی از( اورتور) استفاده می شود . به این صورت که مفهومی از کل چیزی که می خواهد گفته شود به حالت درونی و مجزا در اول کار برای مخاطب خاص آورده می شود . نا ظم حکمت در شعر( دو عشق) از این تکنیک استفاده کرده است .

     ((  دو عشق در یک دل نمی گنجد

       دروغ است

      می گنجد ))

و بعد مخاطب را وارد فضای کار می کند . شاعر شبی سرد و بارانی را در اتاق هتل به تصویر می کشد . رویا بافانه به سقف چشم دوخته است . ابر هایی را که نشانه ی خیالات وهمخوان با فضای بارانی  بیرون پنجره است می بیند. در این شعر ابر ها  دو بار می گذرند. بار اول مانند کامیون سنگین بر آسفالت و در دور دست ها ، بار دوم به شکل قایق هایی از پوست هندوانه و بار آفتاب . این دو که حالت انتخاب دارند و ناظم همان ابتدا بیان کرده است که انتخاب نمی کند و هر دو را می خواهد در همه جای شعر به صورت زیرکانه موج می زند . همانطور که در ادامه نمی داند در دریاست یا رودخانه ؟ در سینی ،توت است یا تمشک ؟ در مزارع است یا جنگل ؟ و حتا زنان رویاهایش به دو زبان  می گریند و می خندند . زنانی که ناظم نمی داند کجا در انتظارش هستند ؟ قهوه خانه یا پارک ؟ بار دیگر خود را در هتل می بیند. از رویای زن و خیالات دور  بیرون می آید و این بار موسیقی در او آغاز می شود . به دوشکل. ابتدا آکاردئون و در پایان عود. درون شاعر گردبادی ست که نشانگر سر گردانی و دلشوره است . سرگردانی میان حسرت دو شهر که هر دو هم بزرگند و هم دور . این دو گانگی و حق انتخاب تا پایان شعر ، شاعر را همراهی می کند . تا آنجا که تصمیم می گیرد با واقعیت روبرو شود. پس به خود نهیب می زند تا از رختخواب بر خیزد و زیر بارانی واقعی برود . در ایستگاه به راننده دستور حرکت می دهد . وقتی از او پرسیده می شود کجا ؟ هنوز انتخاب نکرده است . در حالی که اگر به ابتدای شعر نگاهی بیندازیم متوجه می شویم که شاعر اصلا قرار نیست انتخابی داشته  باشد . اما آیا راننده توان رفتن به دو مکان در یک زمان را دارد ؟ اگر در قلب دو عشق می گنجد پس حتما می شود در  دو مکان همزمان بود .

 

دو عشق

 

دو عشق در یک دل نمی گنجد

دروغ است

می گنجد .

در شهر بارانهای سرد

شب هنگام در اتاق هتل به پشت خوابیده ام

چشم بر سقف دوخته ام .

ابرها از سقف می گذرند

چون کامیون های سنگین گذر بر آسفالت

و در سمت راست در دور دستها

ساختمان سفیدی

شاید صد طبقه

بر فرازش بیرقی سرخ

ابرها از سقف می گذرند

با قایق هایی از پوست هندوانه و بار آفتاب

در قایقی نشسته ام

تلالو آبها بر صورتم

بر ساحل رود خانه ای ایستاده ام

یا کرانه ی دریائی ؟

در آن سینی چیست

در آن سینی گلدار ؟

توت سیاه است یا تمشک وحشی ؟

در مزارع فولیا هستم

یا در جنگل پر برف سپیدار ها ؟

زنانی که دوستشان دارم

به دو زبان

می خندند و می گریند.

چگونه همدیگر را یافتید عزیزانم ؟

بی اینکه یکدیگر را بشناسید ؟

کجا در انتظار منید

در قهوه خانه چنارلی بایزید

یا در پارک گورکی ؟

در شهر بارانهای سرد

شب هنگام در اتاق هتلی به پشت خوایده ام

چشمانم می سوزد و پلک هایم به هم نمی آید

آهنگی نواخته می شود

با آکاردئون آغاز می شود و با عود پایان می گیرد .

در درونم گردبادی پیچان

از حسرت دو شهر بزرگ و دور

باید از رختخواب بیرون پرم

زیر باران بوم

به ایستگاه برسم .

-حرکت کن برادر  مرا آنجا برسان

-کجا ؟

 

         ( از کتاب ترا دوست دارم چون نان نمک . ترجمه ی احمدپوری . )

                    

    

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط نسترن در پنجشنبه هجدهم شهریور 1389 و ساعت 13:0 |

    

 (( قسمت هایی که با فونت ریز نوشته شده اند ، گفتگو های درونی زن با خودش است . ))

گلناز

شیشه ی پنجره ی ماشین را کمی پایین کشیدم ، باد لابلای موهای شنیون شده ام پیچید. احساس خوبی داشتم ، چشم هایم را بستم وبه رقص روبان های چسبیده به ماشین فکر کردم . خسرو صدای ضبط را بالا برد و شروع کرد به بوق زدن . هر دو خندیدیم . دستم را روی شانه اش گذاشتم : (( خوب آقا خسرو ، بلاخره به آرزوت رسیدی این طور نیست ؟ )) با زیرکی لبخند زد : (( البته بیشترتلاشم برای این بود که گلناز خانوم ما ناکام از دنیا نره . )) عاشق این حاضر جوابی اش بودم . لپش را با ولع کشیدم : (( هنوزم باورم نمیشه عشق من ، این لباس عروس ، این تاج زرررین ، این گلای سرخ ، کت شلوار دامادی توی تن تو ، وای خسرو تو باورت میشه ؟ و این شب طولانی که بلاخره تموم شد و به من و تو اجازه دادند تنها باشیم ....)) خندید :(( میگم ، مردم خیلی خوشحال تر از من و تو بودنا ، دیدی چطور به خاطر به هم رسیدن من و تو پایین بالا می پریدن ؟ اصلا فکرش رو هم نمی کردم این همه موافق داشته باشیم ؟ )).همانطور که بین حرف هایش قهقهه می زدم شیشه ی ماشین را بالاکشیدم. ماشین را پارک کرد و دستم را گرفت : (( خب ، بلاخره رسیدیم گلنازم ، این هم آپارتمانمون ، بدو بریم تا زیر یک سقف زندگی کنیم . )) از ماشین پریدم بیرون . نگاهی به طبقه ی هفتم انداختم ، چراغ خانه ی رویایی مان روشن بود. کنارم ایستاد : (( به چی نگاه می کنی عزیزم ؟ برو جلوی آسانسور واستا تا من ماشین رو پارک کنم . چند لحظه دیگه می ریم تو خونمون . دیگه لازم نیست با حسرت از این پایین به خونه نگاه کنیم .)) جلوی آسانسور ایستادم . از تماشایش که داشت از دور نزدیک می شد سیر نمی شدم ، خیلی جذاب و کشنده شده بود . توی آسانسور بلاخره یکدیگر را بوسیدیم .

 

 

یقین داشتم این خانه امن ترین جای دنیاست . در آرامشی خاص فرو رفته بودم . کنار پنجره ایستادم و تکیه دادم به شیشه : (( میگم خسرو ، از این بالا آدم اصلا احساس امنیت نمی کنه ، نمی شد چند طبقه پایین تر خونه بگیریم که لااقل اگه پرت شدیم پایین ، یک در صد امید زنده بودن داشته باشیم  ؟ ))همانطور که دستش را دور کمرم می پیچید گفت : (( حالا شما بیفت من اون یک در صد تضمین می کنم . )) .و دوباره یکدیگر را بوسیدیم . سنجاق هایی که توی سرم بود ، فنر لباس عروس ، و توری که چسبیده بود به تنم ، عذابم می دادند . دوست داشتم همچنان دچار این زیبایی ملکوتی باشم . از عصر تا به حال خسرو بارها گفته بود که خیلی زیبا شده ام و حالا می ترسیدم که با چهره ی واقعی ام روبرویش کنم . به دادم رسید : (( دلم برای صورت لطیف و معصومت تنگ شده . نمی خوای خودت رو از این بساط نجات بدی ؟ )) . کمک کرد تا سنجا ق ها را از سرم جدا کنیم (( آخ یواش ، نکش موهامو  دوستت دارم  ،  آرومتر ، اصلا خودم درش میارم ، نمی خواد کمکم کنی ،   ببوس منو دیگه ،ببوس  . ))

 

 

پنجره ی اتاق خواب نیمه باز بود،سرش را روی دوشم گذاشت،خمیازه ای کشید : ((ای کاش موهاتو خشک می کردی، چیک چیک می ریزه رو تنم ، احساس می کنم هنوز زیر دوش آبم . ))دست بردم لای موهایش: ((این که خیلی خوبه ، خوش به حالت که منو داری تا این حس رو بهت بدم.))پخی خندید :((دوس دارم برام یه قصه بگی تا خوابم ببره )) بی حوصله بودم : ((من فقط قصه های بچگونه بلدم عزیزم به درد شما نمی خوره، فکر می کنم از امشب به بعد شما به طور نا گهانی بزرگ شدید .))از گرما غلتی زدو پنجره را تا آخر باز کرد: ((اوف....یهویی داغ کردم، خب حالا یکیشو تعریف کن دیگه..))رفتم زیر پتو. باد پیچیده بود لای تن خیسم:((کم تر می خوردی عزیز من تا    وای چقدر دوست دارم ، چشمات فوق العادن. بهتر بخوابی، نخواب یک کم دیگه می خوام توی چشات نگا کنم    صب خواب می مونیا...))میدانستم فردا مرخصی دارد، می دانستم تا هر ساعتی که بخوابد مشکلی پیش نمی آید اما نمی دانستم چرا دوست داشتم خودم را نگران نشان دهم. احساس شبیه یکی دیگر شده ام ، کسی باید مراقب همه ی جوانب باشد تا زندگی اش را از دست ندهد، حس یک مدیر ، یک محافظ  و و و شاید یک مادر.آرام گرفته بود ، نفسش کمی بوی مشروب میداد اما تلخ نبود، دوست داشتم . آرام زیر گوشش گفتم : (( مجبور بودی امشب رو مشروب بخوری ؟ باید مراقب معده ات باشی .))بی حوصله آهی کشید و پاهایش را لای پایم پیچاند. تمام وجودم پر شده بود از یک تعجب بزرگ. این دوگانگی آزارم می داد . خدایا پس چرا چیزی که در ذهنم بود را نمی گفتم. دست روی پیشانی گذاشتم و به ستاره هایی که روی سقف اتاق چسبانده بودم خیره شدم. رنگ اتاق ، مبل ها ، پرده ها و همه اشیا خانه مان را دوست داشتم . مردی که کنارم خوابیده بود و حالا یادم رفته بوده بود نگاهش کنم . چشم هایش را می خواستم اما تشویقش کردم آنها را ببندد. ترسیدم، از اولین شب زندگی ام جور دیگری شروع کرده بودم. لذت هایم را نیمه کاره رها می کردم و به نصیحت پناه می بردم. همه چیز شکل واقعی اش را از دست داده بود . باید فکر می کردم از کجا شروع شده . شاید از کفشی بود که برای عروسی انتخاب کردم ، من اسپرت دوست داشتم اما طبق رسومات ناچار شدم پاشنه بلند بخرم . و شاید از رنگ لباس عروس که به جای رنگ مورد علاقه ام که قرمز بود ، سپید برداشتم . من عاشق سنتور بودم اما ساز عروسی ام را مانند همه ارگستر سفارش دادم . دوست داشتم طبیعی ترین عکس های عروسی را داشته باشم اما ، آنقدر ژست های کج و کوله ومصنوعی گرفتم که واویلا . از عروس شدنم خیلی خوشحال بودم اما به قول خسرو دیگران بیشتر از ما پایین و بالا پریدند. همیشه  همیشه  دوست  داشتم  شب عروسی ام  تا صبح بیدار باشم   اما حالا این خواب لعنتی    لعنتی..

 

 

خورشید به زور می خواست وارد چشم هایم شود. آرام ملحفه را روی سرم کشید ، خمیازه ای کشیدم:((نکن خیلی گرمه ))زیر گوشم گفت :((نمی خوام هیچ چیزی تنت رو لمس کنه حتا خورشید خانوم..))همانطور چشم هایم را بسته بودم : (( اما این طوری که ملحفه خانوم دارن لمسم می کنند . ))به شوخی گفت: ((اِ اِ  راست میگی...الان پرده هارو میکشم و ملحفه رو هم بر میدارم ، چه معنی داره کسی به خانوم ما نزدیک بشه  یا حتا نگاش کنه ؟ ))چشم هایم را باز کردم : (( منم دوس ندارم هیچکی نگات کنه ، هیچ کس غیر از خودم . ))چیزی نگفت . پشتم را به او کردم : (( عاطفه تموم دیشب فقط داشت به تو نگاه می کرد .))سرش را تکان داد : (( من اصلا متوجه نشدم .))بغضم را خوردم : ((چرا ، من خیلی عذاب کشیدم. مگه نگفتم دعوتشون نکن . )) روی تخت نشست و سیگاری روشن کرد : ((نمیشه که عزیزم ، عمومه ، ناراحت میشن . حالا هم که چیزی نشده . )) اخم هایم را تو هم کردم : (( چیزی نشده ؟ میگم داشتم عذاب می کشیدم ، دوس ندارم کسی غیر از من به تو نگاه کنه   دوس دارم همه کسی رو که من دوس دارم دوس داشته باشن   دوست ندارم کسی غیر از من دوستت داشته باشه... اصلا تو از قصد دعوتشون کردی، می تونستی این کارو نکنی. )) خودش روی من خم کرد : (( گلناز جان ، داری بد قلقی می کنیا، اصلا تو سلامت کو ؟ )) پیراهنم را تنم کردم : (( مادرت چقدر تحویلشون گرفته بود ، انگار دلش هنوز پیش اونه . )) با عصبانیت سیگارش  را خاموش کرد : (( به به ...چه روزی بشه امروز ، صب ح قشنگیه نه ؟ آفرین گلناز ، آفرین .. )) و سرش را سمت پنجره چرخاند.(( نگام کن ، نگام کن ببین این پیراهن قرمز بهم میاد ؟   خودتو بذار جای من ، بعد از اون همه مخالفت ، آتیش سوزوندن زن عموت ، اس مس های عاشقانه ی دختر عموت ، اون وقت شب عروسیت همهشون رو یه جا ببینی ..  خوشحالم که موفق نشدن ، حالا این منم که اینجام   ))بلند شد ، لباس پوشید : (( مثل اینکه همه چیز دروغ بود ، اینکه می گفتی فقط بذار به هم برسیم دیگه هیچی نمی خوام ... اِی بابا...)) و از در بیرون زد . (( به من نگا کن خسرو ، ببین این لباس بهم میاد ؟ کجا میری ؟ ...حقیقت تلخه نه ؟ عزیزم نرو ، این همون پیراهنی که با هم خریدیما ، خوشگله نه ؟ این همون پیراهنیه که با هم خریدیما .....این همون پیراهنیه که با خریدیما .. )) دیگر خیلی دور شده بود . صدای پایین رفتن آسانسور توی گوشم پیچید . سرم را از پنجره بیرون بردم . چند لحظه بعد ماشین گل کاری شده از پارکینگ بیرون آمد . گل ها پژمرده شده بودند . با عصبانیت سوار شد . خواستم صدایش کنم اما صدایم کلفت شده بود . خیابان خیلی دور به نظر می رسید . دوست داشتم آن قسمت از خودم را که تمام زنانگی ام را تسخیر کرده بود از طبقه ی هفتم پرت کنم توی خیابان ، زیر دود ماشین. اما ترسیدم ، از آن یک درصدی که خسرو تضمینش کرده بود ترسیدم .

+ نوشته شده توسط نسترن در دوشنبه یکم شهریور 1389 و ساعت 1:10 |
1

من تورا مي خواهم

و مي خواهم

كنار اين مي خواهم جان دهم

                                  به رفتن

و از من تنها رفتن تو

و از تو تنها خواستن من .





2

 

عصر طولاني تابستان

از خانه بيرون مي زنم

نيستي

تنها من و آسماني دور

تنها من و خورشيدي نزديك

                               روي تنم

                           ميان بازوانم.



هيچ گاه ،

هيچ گاه اين همه تنها

           اين همه نزديك به تن

           و عميق در خود ،

توي بازوان خيابان،

لابلاي باد نبوده ام  

بوده ام

هيچ گاه ،

هيچ گاه اين همه سرگردان

  و خوشبخت

كه خورشيد تورا به تن دارم .

+ نوشته شده توسط نسترن در سه شنبه بیست و دوم تیر 1389 و ساعت 19:40 |

نوک مدادش را محکم روی ورق فشردو با عصبانیت کلماتی را که نوشته بود خط زد  و پرت کرد گوشه ی اتاق .  سیگاری روشن کرد و پاهایش را با عصبانیت تکان داد. بانو پشت سر هم می گفت : ( خفه شو ....خفه شو ...دهنتو ببند...فقط بذار بابات بیاد...چیه ؟ چی می خوای هان ؟ ) . پک محکمی به سیگارش زد و توی راهرو ، نزدیک راه پله ایستاد . دخترک نگاهی به بالا انداخت و خیره در چشم های گلی خودش را پخش زمین کرد . پسر بانو با عجله از کنار ش رد شد و محکم خودش را به او کوبید و خندید . گلی دو دستی به نرده ها چسبید و چشم هایش را بست . تصویر موهای رنگ کرده ی بانو با ماتیک سرخی که بر لب داشت ، ُاز جلوی چشم هایش گذشت . رنگ موهایش زرد بود و خودش تا حدودی چاق و وارفته . از پله ها پایین رفت . بانو نگاهی به او انداخت : ( سیگارت رو خاموش کن زنیکه ، بچه هام مریض میشن . خودت که این جور چیزا رو نمی فهمی ، بچه نداری تا بفهمی مردنی . ) .  عصبی و خسته به سمت آشپزخانه رفت . بچه ها پله ها را پایین و بالا می کردند و زن جیغ می کشید . آفتاب پخش شده بود روی کابینت و میز نهار خوری وسط آشپز خانه . عصر گرم شهریور بود . استکانی چای ریخت و برای تماشای حیاط پشت پنجره ایستاد .  چند گربه کلافه کنار سطل آشغال لم داده بودند . هر از گاهی ماشینی با صدای آزار دهنده می گذشت. از نظر ش تنها چیز امید وار کننده ، پرنده ای بود که لای تک درخت حیاط آواز می خواند . پسرک با هیجان به حیاط دوید . به او نگاهی انداخت و بعد مسیر نگاهش را دنبال کرد . پرنده را لای شاخه ها دید و با شیطنت سنگی به سویش پرتاب کرد . پرنده پر زد ، پر زد ، پر زد و از نگاهشان  دور شد . غمگین چشم هایش را بست و با خودش گفت : ( یعنی جلال از این زندگی لذت می بره ؟ با چه سلیقه و تفکری ؟  بانو هیچ کاری برای تربیت بچه ها انجام نداده . چقدر انتقام جو بارشون آورده ...) و استکان به دست از پنجره دور شد . بانو توی اتاق نشیمن نشسته بود .  بی توجه به او و کلافه از گرما  روی مبل لم داد .  باقی مانده ی چای سرد شده را سر کشید و سعی کرد روی افکارش تمرکز بگیرد . بانو موذیانه تلوزیون را روشن کرد و با صدای بلند شروع کرد به کانال زدن ( ابتدا دو پیمانه آرد را با شیر مخلوط می کنیم ....مامان بسه دیگه تا کی می خوای ادامه بدی من باید با مهتاب ازدواج کنم، چه شما بخواین و چه نخواین ما تصمیممون رو گرفتیم .... بی تو ای سرو چمان با گل و بستان چه کنم ، چه کنم ......دروازه خالیه .... درجه ی فرو تنظیم میکنیم و تا گرم شدن اون صبر میکنیم ....... دیگه باید دور من و پدرت رو خط بکشی فهمیدی شهاب ؟ رو کمک ما هیچ حسابی )  با انگشت هایش روی دسته ی مبل ضرب گرفت . آشفته گفت : ( میشه یک کم صداش رو کم کنی ؟ )  با حرص صدایش را بالاتر برد : ( خب برو بالا ... اینجا هم از دستت آروم ندارم . کاری کردی که بچه هامو بفرستم توی حیاط ، حالا برو با اجنه هات حرف بزن . نه زاییدن بلدی ، نه خوابیدن ، نه آشپزی ، نه کوفت ، نه زهر مار ...چی میخوای از جونم ؟ برو تو اتاقت دیگه .. گه . )  سرش را لای دست هایش گرفت . بانو سی دی آهنگ شادی را روشن کرد و بلند شروع کرد به خواندن : (  خوشگلا باید برقصن...خوشگلا باید برقصن ...حالا کجاشو دیدی ؟ نمی ذارم رنگ آرامش ببینی، من دو ماهه حامله ام .... تو جشن شب نشینی باید پاشی برقصی ... ) لب هایش لرزید . دختر بچه از روی تاب افتاد و جیغ کشید . پسرک مدام روی بوق دوچرخه اش فشار می آورد .   سر تا پایش خیس عرق شده بود . زل زد توی چشم های شرارت بار ش. بانو دست کشید روی شکمش و عشوه ای کوتاه کرد . با غصه زمزمه کرد : ( تو ..واقعا همین یه کارو بلدی ؟ چرا ؟ ) صدای زنگ تلفن توی گوشش پیچید . به صفحه تلفن نگاهی انداخت . شماره ی مادر شوهرش را شناخت . بانو پرید به سمت گوشی : ( سلام مامان ...قربونت برم ..آره ما هم خوبیم ... توی حیاطن ... نه فقط گرما اذیتم می کنه .. جلالم خوبه ...ویار؟ هی ..انقدر دلم ترشی میخواد ....راست میگید ؟ باشه به جلال میگم بیاد بگیره . دستتون درد نکنه . ....) هیچ حرفی از گلی نبود . باید باور می کرد که فراموش شده . به اتاقش رفت . پنکه را روشن کردو باز روی کاغذ خط های نا مفهوم کشید . چند مسکن خورد.ضعف شدیدی را  توی تنش احساس می کرد . نمی دانست از چیست . خودش را روی تخت انداخت : ( یک کم آرامش ...فقط یک کم  ....سکوت...سکوت خدایا ...آخ سرم چقدر درد می کنه ....وای من چمه ؟ ) باد پنکه موهای فرش را روی صورتش پخش کرده بود . به هر طرف که می چرخید تصور یک بچه ی دیگر توی این خانه دیوانه اش می کرد . در  پنجره خیره شد . دوست داشت همه چیز را که در حقیقت هیچ بود بگذارد و برود . حالش از بانو و بچه ای که در شکم داشت بهم می خورد . با خودش غریبه بود . اصلا نمی دانست که این جا چه می کند و چرا مانده ؟ : ( واقعا هنوز جلال رو دوست دارم ؟ اون خونه ی رویایی کنار جلال چی شد ؟ اون سکوتی که بود ...اون صمیمیت و اون عشق بازی ؟ آخ موسیقی ...موسیقی شبانه ای که با هم گوش می دادیم ؟ جلالکم...عزیزکم...) و توی سطل آشغال بالا آورد . به سمت صورت شویی دوید .بی آنکه در آینه نگاه کند به صورتش آبی زد.بچه ها توی اتاق نشیمن دراز کشیده بودند و خواب آلود گوجه سبز می خوردند و تلوزیون نگاه می کردند . این حالتشان را دوست داشت . بوی قرمه سبزی توی گرمای اتاق پیچیده بود و حالت تهوع اش را شدت می داد . بانو روی اپن را دستمال می کشید . با حسرت به جای خالی خودش در آشپزخانه نگاه کر د: ( این زن این جا چکار می کنه ؟ این بچه ها کی اند ؟ پس من و جلال کجاییم ؟ حالم از بوی غذا و برنامه های مزخرف تلوزیون و رژلب سرخ بانو بهم می خوره . از صدای زنگ تلفن بدم میاد. از این راهروهای تمیز و برق انداخته بیزارم . ....چقدر راحت همه چیز عوض شد .....چقدر راحت جامو دادم به یکی دیگه ...) بانودستش را تا نصفه انداخته بود توی شیشه ی ترشی و سعی داشت تکه ای سیر ترشی بردارد . دلش پیچید . وقتی خواست به اتاقش برگردد، دخترک نگاهی به او انداخت و لبخند معصوماته ای زد . روی تخت دراز کشید و هدفون راگذاشت توی گوشش . موسیقی در همه جای تنش پخش شد . سعی کرد روی کلمات تمرکز بگیرد.  نمی توانست . آرام زمزمه کرد : ( دارم تباه میشم ، اینجا دیگه جای من نیست .دیگه طاقت دیدن هوس بازیهای جلال رو ندارم . یا جای من اینجاست یا بانو و بچه هاش . من می رم جلال ، حالا می بینی ...اگه دوستم داشتی ... ) و لب هایش لرزید . بغضش ترکید و پهنای گونه اش پر از اشک شد .: ( آخه کدوم زنی میتونه با هووش زندگی کنه که من ؟ اونم یه زن مث بانو ..می خواست کم بیارم که آوردم ... میرم ...) و بلند گریست . صدای پچ پچ بانو و بچه ها را از پشت در شنید . پاور چین به سمت در رفت و یکدفعه آن را باز کرد .  با ترس عقب رفتند . : ( چیه ؟ چی می خواین هان ؟ دیوونه ام ، حالا که چی ؟ خانوم بانو خانوم ، خانوم خانوما ، تو موفق شدی ، من میرم ، تو بمون تا اینقدر بزای کمرت هزار تا بشه . حالا دیگه تو نمی تونی بری ، می فهممت . پس من میرم .) بانو ملتمسانه نگاهش کرد : ( نرو گلی ...نرو ...قول میدم ساکتشون کنم، دیگه اذیتت نمی کنم ...نرو ..) بچه ها دامنش  را گرفتند : ( نرو ...ما که کاری نکردیم ...همین جا توی اتاق بمون ....نرو )  با حرص پایین دامنش را می کشید : ( ولم کنید ...دارید مسخره ام می کنید ...ولم کنید...گم شید ...گم شید ...)  انگار به دامن  چسبیده بودند.  ترسیده بود و فریاد می کشید . جلال هراسان از پله ها بالا دوید : ( چی شده گلی ؟ چیه عزیزم ...آروم باش ...) تمام تنش خیس عرق بود ، با وحشت به جلال نگاه کرد : ( جلال به اینا بگو ولم کنند ..همه اش تقصیر تواِ.....گم شید ....ولم کنید... ) و بی حال روی زمین افتاد . جلال با ترس او را به سمت تخت کشید ، به صورتش آبی زد و پنکه را چرخاند . اتاق خفه بود . پنجره را گشود  . باد کاغذ ها را توی حیاط و اتاق پراکند .  آرام چشم هایش را باز کرد : ( تو اینجایی جلالم ؟  ) جلال دست هایش را فشرد : ( خوبی عزیزم ؟ بهتر شدی ؟ اینقدر خودت رو اذیت نکن گلم ...لااقل به فکر بچه ای باش که توی شکمته ؟ کدبانوی من ، گل بانوی من ...) با وحشت دستش را روی شکمش کشید : ( بچه ؟ ؟ ) جلال خندید : ( ببین مامان برات چی فرستاده ؟ ) و شیشه ی شور را از زیر تخت بیرون کشید : ( چی کار کردی که مادر شوهرت اینقدر دوستت داره هان ؟ می گفت تلفنی بهش گفتی ویار داری . )  گیج چشم گرداند ، کاغذها یکی یکی به سمت پنجره می رفتند ، : ( جلال پنجر رو ببند ) جلال محکم دست هایش را فشرد : ( بچه ها روی کاناپه خوابن ، پاشو عزیزم ، پاشو بریم پایین صداشون کنیم تا شام بخوریم ... پاشو دیگه ...چه بوی قرمه سبزی ای هم پیچیده ...دستت درد نکنه گلبانوی من ...)  با نگرانی به کاغذها نگاه میکرد که دور می شدند: (  جلال ...جلال صدامو میشنوی؟ نوشته هام جلال ....تورو خدا پنجره رو ببند...جلال...جلال...ج ) و توی سطل آشغال بالا آورد .

+ نوشته شده توسط نسترن در یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389 و ساعت 1:59 |

نه از دور

نه از نزدیک

نزدیک تر بیار

دهانت را پر از کلمه

روی ترک های لبم

 

لای دست ها

تاریک

روشن چشم ها

ترم کن

تر...تر...شوم

در توهمی از باران تن ات

و چراغی که پشت پلک هامان

خاموش است .

+ نوشته شده توسط نسترن در سه شنبه دهم فروردین 1389 و ساعت 0:3 |

نه از دور

 ونه از نزدیک

نه خیلی نزدیک

نزدیک تر

نزدیک تر بیار لب هایت را

کلمات

  ترک

       ترک

آوارم می کنند

لای دست هایت

فضایی تاریک

           روشن

تاریک روشن چشم های تو

 ترم می کنند

 ترم کن

تر....تر...ترم کن

در توهمی از باران تنت

و چراغی که پشت پلک هامان

خاموش است.

 

 

سبک می روم از خودم

بازمی گردم

پنجره باز است

و باد دیوانه

کلمه می پراکند

و کلمه تویی

و کلمه خداست

 خدا صدا

که تنها صداست که می ماند

در دایره ی قسمت

نقطه ای می زنم از مستی

که دور جهان درنگ ندارد

شتاب

می کنم

        میان کلمه و تن

لیوان لیوان پخش می شویم

یکان یکان مست می شویم

               پست می شویم

               کوتاه بلند

             چقدر تکان می خورد این پنجره

و من چیزی به خاطر ندارم.

ای یار ای یگانه ترین یار

آن شراب صد ساله ی تنت

نقطه ی تاریک پرگار را

از حال می برد

               که منم

              در تنم

ذره ذره پخش می شوی

گز گزت را احساس می کنم

من ترک شاهد و ساغر نمی کنم                        صد بار توبه کردم و نه

                                                                                                دیگر نمی کنم

باغ بهشت و سایه ی طوبا و قصر و حور             هه

                                                                           با خاک کوی دوست برابر نمی

                                                                                                                  کنم .

+ نوشته شده توسط نسترن در دوشنبه نهم فروردین 1389 و ساعت 0:42 |

باد پاییز

مردی با چشمانی هیز

       لباس

از تن زنان می کند

پرده های خواب از

 اتاق می برد

            گاهی

             لباس زیر

             خیس

             از طناب رخت ها

                         بالا

                        بالا

                      دست نوازش آفتاب

                       پایین

                       پایین

                      می کشاند

باد پاییز

با این همه

تکه های تجربه 

           سعی دارد

             حالا

         از پشت پنجره

        با چشم های هیز

        روی تخت اتاقم

                            دراز بکشد .

+ نوشته شده توسط نسترن در دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388 و ساعت 0:30 |
هیچ بوده ام

به جانب هیچ رفته ام

روزگاری  رویاهایی عجیب دیده ام

آدم ها و پرندگانی که به الفاظی غریب سخن می گفتند

بارانی که بر سر سنگ ها می بارید

و کسانی از رازی سخن می گفتند

وپرنده ی بی صدایی که ساده ترین طعامش من بودم

                                               منتظرم ایستاده بود.

           ( شمس لنگرودی -کتاب باغبان جهنم )                                                                   

+ نوشته شده توسط نسترن در جمعه چهاردهم اسفند 1388 و ساعت 22:48 |

 

 

 

           تنها نشسته ام

                       و حواسم نیست

                               که دنیا با من است

+ نوشته شده توسط نسترن در چهارشنبه پنجم اسفند 1388 و ساعت 23:33 |


Powered By
BLOGFA.COM